محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1360
تاريخ الطبرى ( فارسي )
چنانيم كه مىخواهى . » اسود گفت : « اينها را تقسيم كن ، تو مردم اينجا را بهتر مىشناسى . فيروز گويد : مردم صنعا دور من فراهم آمدند . » به يك دسته شتر دادم و به خاندانها گاو و بزرگان را نيز دادم كه هر گروه سهم خود را گرفتند . جشنش گويد : و پيش از آنكه اسود به خانه رود فيروز به دو پيوست و يكى ايستاده بود و سعايت فيروز مىكرد و اسود مىشنيد و فيروز شنيد كه مىگفت : « فردا او و كسانش را مىكشم ، صبحگاه پيش من آى » آنگاه متوجه شد كه فيروز آنجاست و گفت : « چه كردى ؟ » فيروز آنچه را شده بود به دو خبر داد . اسود گفت : « خوب كردى » و به درون رفت . گويد : فيروز پيش ما آمد و ماجرا را بگفت و كس پيش قيس فرستاديم كه بيامد و همسخن شديم كه من پيش زن اسود روم و تصميم جمع را با وى بگويم تا بگويد چه كنيم و چون قصه را با وى بگفتيم گفت : « اسود را به دقت حراست مىكنند و در همه قصر جز اين خانه جايى نيست كه نگهبانان احاطه نكرده باشند و پشت اين خانه به فلان جا و فلان راه مىرسد . هنگام شب نقب بزنيد كه از نگهبانان مىگذريد و مانعى در راه كشتن وى نيست . اينجا نيز چراغ و سلاح مىيابيد . » گويد : از آنجا بيرون شدم و اسود به من برخورد و به سرم كوفت تا بيفتادم كه مردى نيرومند بود و زن بانگ زد و گفت : « پسر عموى من آمده مرا به بيند و او را مىزنى ؟ » و بانگ زن اسود را از من منصرف كرد و اگر نه مرا كشته بود . اسود به زن گفت : « بى پدر ! خاموش باش او را به تو بخشيدم . » پس زن برفت و من سوى كسان خود آمدم و گفتم : « بايد فرار كرد . » و ماجرا را نقل كردم و به حيرت بوديم كه فرستادهء زن بيامد و كه كارى را كه گفتم انجام بده من چندان به او خواندم كه